زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... واین سومین عهدست از شیرخواره ام با تو ...

1392/8/24 12:53
نویسنده : مامان رادين
298 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

 

 

 

 

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم   هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

 

 

 

صفای خلوت خاطر از آن شمع چو گل جویم     فروغ چشم و نور دل از آن  ماه ختن دارم

 

 

 


 

 

...   این بار محرم  92  ...

 

باز هم  بوی محرم ...

این سومین محرم زندگیته عزیزم ...

چقدر زود گذشت و چقدر بزرگ شدی ...

محرم 90 فقط 28 روزه بودی و تنها تو یه مجلس شرکت کردی ...

و اون هم اولین عهدی بود که با حضرت علی اصغر (ع) داشتی ...

 

 

 

١١ آذر ٩٠ برابر با ٦ محرم

محرم 91 دومین بار بود از عاشورایی شدنت ...

و چند شب مسجد بردمت تا با فضای مسجد آشنا بشی ...

اما از تاریکی و صدای بلند مداح و سینه زنی میترسیدی ...

 

 

 

 

 

٢١ آذر ٩١

 

و محرم 93 شد سومین میثاقت با حسین(ع) و خاندانش...

اما امسال آقا تر از سال قبل و صد البته یه وروجک تمام  عیار ...

ده شب کامل مسجد رفتی و رو تا صبح هم مهمون امام حسین و پسرش ، یکی مراسم شیر خواره امام حسین و یکی ظهر روز عاشورا...

تمام این ده شب من که عزاداری نکردم آنچنان فقط میپاییدمت ...

شبهای اول از استرس دزدیده شدن چشم ازت برنمیداشتم ...

و اینکه چندین بار باید همه وسایلها رو جمع می کردم و میبردمت wc...

نمی دونی چقدر عذاب میکشیدم...

هر شب یه نوع خوراکی برات میخریدم تا بیشتر بمونیم مسجد ...

اما خدا رو شکر فقط سه شب اول یکم بهونه گرفتی و از شب چهارم مسجد شد خونه دومت و جایگاهی برای بدو بدو کردن تو ...

و البته کمی هم از من دور میشدی که خیلی خوشحالم از این بابت ...

برا خودت میرفتی میچرخیدی البته حواست هم به من بود تا گمم نکنی ...

پرده جدا کننده آقایون و خانمها برای رفت و آمدت از بابا به من کار منو راحت میکرد ...

اما یه شب تا از پیش بابا بیای پیش من جای منو گم کرده بودی و بغض کرده بودی و اشک تو چکهای قشنگت جمع شده بود ...

من به بابایی زنگ زدم که رادین اونجاست گفت:" اومده!!!" و من مضطرب به اطراف نگاه کردم تا پیدات کردم ...

یه شب هم تا چند ثانیه ازت قافل شدم دیدم رفتی تو خیابون ...

اینقدر استرس بهم وارد شد که نگو ...

خلاصه که خوب بود و امیدوارم سال بعد بهتر بشی ...

شبهای اخر که دیگه میرفتی و برا خودت سینه میزدی ...

کلی هم خاطر خواه پیدا کردی از شیرین کاریهات که قند تو دل چند تا مامان بار دار آب کردی و ازم میخواستن برات اسپند دود کنم ...

 

 

 

 

 

 

پسرم امیدوارم زیر پرچم حضرت ابوالفضل و امام حسین (ع) بزرگ بشی و یه مرد واقعی و خوش غیرت بار بیای

 

                                             " انشاالله "

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

دیونه رادین
2 آذر 92 11:58
آفرین پسری عزاداریهات قبول عشق من ایشالا خدا پشت و پناهت باشه ممنون دوست خوبم، انشالا